|
شاطرعباس
يكى از عوام الناس و شاعرى با احساس
دكتر سيد هادى حائرى
كنت دو منت فرت!:
گفتيم: شاطرعباس صبوحى، سروده است: «همدست
بود اگر به ابليس پليس در چرخ، عطارد
ارشود خفيه نويس...» نخواهد توانست حتى
يك مو نيز از سر [!] رندان كم كند! [كه لسان
الغيب هم فرموده است «اى مگس! عرصه
سيمرغ، نه جولانگه تست»... و مقصود از
واژه پليس، رييس كل پليس مملكتى ست كه در
آن روزگار ملك طلق بلامنازع ناصرالدين
شاه قاجار بوده است!!]
نويسنده، براى آنكه بهتر و بيشتر اين «تحفه
نطنز»! را به خوانندگان اين مقاله
بشناساند، ساعتها كتب متعددى را به
مطالعه گرفت تا بالاخره او را يافت، چه
خوش سروده است مولانا كه: «عاقبت
جوينده، يابنده بود چون كه در خدمت،
شتابنده بود «در طلا، چالاك شو» اين فتح
باامى طلا والله اعلم بالصوا» انصاف حكم
مى كند تا نسبت به خدمات و زحمات ديگران،
تحت هيچ شرايطى و با هيچ بهانه اى مضايقه
از «قدردانى» نشود كه از آن جمله است كار
با ارزش استاد ايرج افشار در يافتن و مدو
ن ساختن و مقدمه نگاشتن و «فهارس» تهيه
كردن و به طبع رساندن نوشته هاى روزانه (يا
شبانه) وزير انطباعات ناصرالدين شاه! را
از سوى نسخه خطى منحصر به فرد موجود در
كتابخانه آستان قدس رضوى (با نام «روزنامه
خاطرات اعتماد السلطنه») تا همه
ايرانيان بخوانند و بدانند كه پدرانشان
و اجدادشان با چه نوع «جانورانى»!
سروكار داشته اند؟ و چگونه «جانيانى»!
به آنان حكومت مى كرده اند؟! در مثنوى
معنوى مولوى هم با توجه به حوادث زندگى
گذشتگان و وقايع دردناك تاريخى آمده است
كه: «غير تسليم و رضا، كو چاره اى؟! در كف
[خرس ] نر خونخواره اى؟!! امّا بسيار
بسيار كسان، اين نظريه! را نمى پذيرند كه:
«همت اگر سلسله جنبان شود مور تواند كه
سليمان شود» يكى از معاصرين نيز گفته: و
بديهى است كه درست و بجا گفته است: «هرگز
قد مردمان آزاد با هيچ فشار «تا» نگردد
در پنجه اقتدار مردان نبود گرهى كه «وا»
نگردد ور مرد فنا شود غمى نيست زيرا اثرش
فنا نگردد» آنكو «ره مردمى» روا داشت
تسليم به «ناروا» نگردد
«بارى از مطلب خود، دور شديم...». در همان
کتاب خاطرات آمده است كه: «... وقتى خانه
آمدم، زن كنت دومنت فرت، با دخترش [كه
بعد، در مورد اين دختر مطلبى نقل خواهد
شد] ديدن اهل خانه آمده بود، من هم
اندرون خانه رفتم، خيلى مهربانى و
خصوصيت شد، عصر به قصد خدمت «وليعهد»! از
خانه بيرون آمدم» [ص 65 روزنامه خاطرات
اعتمادالسلطنه ]... «صفر فراش، روزنامه
از شهر آورده بود [با] كاغذ زياد، منجمله
كاغذ «نورمان» بود كه در جوف آن شبيه (كاريكاتور)
كنت را كه در «پاريس» ساخته بودند
فرستاده بود، خود كنت با لباس تمام
رسمى، صورت [=كاريكاتور] شاه [ناصرالدين!]
را مشابه عروسك كه نخى به گردن شاه بسته
بود! در دست دارد. عبدالحسين خان، مستشار
سابق او، طبل بزرگى را مى نوازد! ميرزا
ابوتراب نورى، مستشار حاليه، «ناى» مى
زند و خود كنت مى رقصد! در زير پا «اسباب
شكنجه» [!] از هر قبيل [!] ريخته شده است. در
زير تصوير به خط فرانسه نوشته شده است: «حقه
بازى كنت»[!] خيلى خنديدم. خدمت شاه [ناصرالدين!]
فرستادم. شاه! خوشش نيامده بود» [ص 185].
«... كنت، سراسيمه وارد گرديد. رو، به ظل
السلطان [پسر ناصرالدين و حكمران اصفهان]
با نهايت تغير دو سه كلمه فرانسه حرف زد،
مترجمش فارسى ترجمه كرد. حالت «شاهزاده!»
متغير شد و رنگ از رويش پريد. تقرير كنت
اين بود كه سربازهاى اصفهانى [كه تحت امر
ظل السلطان مى باشند] به هيئت اجتماع به
اداره پليس ريخته، جمعى را مضروب و جمعى
را مجروح [كرده اند] و نايب مرا [نايب كنت
را] به قدرى زده اند كه قريب موت است... [بعد]
معلوم شد زنى از جلو خانه ظل السلطان
عبور مى كرده، پليس فرياد كرده، زن از
ترس، خودش را به دالان اندرون ظل
السلطان انداخته، پليس هم به تعاقب او،
پشت پرده حرم خانه ظل السلطان رفته،
سرباز و قراول دم در، پليس را زده، چند
پليس به كمك رفيق خود آمده...» [الى آخر،
صفحات 215 و 216].
«اسماعيل بزاز مقلد، چند شب قبل، در
حضور شاه [!] تقليد كنت [!] را درآورده بود.
كنت شنيده، متغير شده، به «داروغه شهر»
سپرده بود او را گرفته اذ يت كنند.
پريشب، او [يعنى اسماعيل بزاز مقلد] را
گرفته، كتك زياد زده بود. امروز به «شاه!»
عارض شدند، حكم به سياست «داروغه شهر»
فرمودند» [!، ص 231].
... «دو نفر قجر به اداره پليس عارض مى
شوند كه اسباب زيادى از خانه آنها برده
شده، پليس ابليس صفت، مى گويد: «على خان،
برادر شما كه به الواطى مشهور است بدهيد
تا مال مسروقه شما را پيدا كنم [!] اين دو
بدبخت، برادر جوان خودشان را به اداره [پليس،
تحويل ] مى دهند [!]. در آن اداره، «على خان»
را به قدرى شكنجه مى كنند كه از صدمه
شكنجه مرد [!]. اقوام او به عضدالملك كه «ايلخانى
قاجار» است عارض مى شوند. [او] هم به شاه
عريضه مى نويسد. [از شاه] دستخطى صادر شده
بود كه: «من بعد، كنت دو منت دوفرت رئيس
پليس نبايد قاجاريه را بدون اطلاع
ايلخانى كه عضدالملك است حبس نمايد.» [!]
پس قربان وجود مباركت شوم، «على خان»
مرده، حكمش چه شد؟ [!] پليس معركه مى كند،
وا شريعتا وا اسلاما![!].» (اعتماد
السلطنه، روزنامه خاطرات، صفحه 265).
«... در محبس كنت، شخصى را كشته اند... در
سر ناهار به شاه [ناصرالدين] عرض كردم:
تفصيل ديروز و آدم كشتن كنت را مطلع شديد
«فرمودند: «گفتم اصلاح كنند» [!] عرض كردم
يعنى مرده را دوباره زنده كنند؟ [!] و صلح
بدهند؟ قتل اين بيچاره اين بوده است كه
شخص مقتول «سبزى فروش» بود. قفس بلبلى
داشته است. كنت از هركس كه بلبل دارد،
قفسى يك قران ماليات مى گيرد [!]، رفته
بودند يك قران اين ماه را مطالبه كرده
بودند. نداشته بود بدهد. كنت، پليس را
گفته بود حكما بگير. ظاهرا سبزى فروش با
پليس نزاع كرده بود. پليس او را گرفته به
محبس كنت مى برد. سر او را فلك كرده [!] مى
زنند [!] فى الفور مى ميرد...) (اعتماد
السلطنه. ص 279).
«... چون امين السلطان از شهر آمده بودند،
خدمت ايشان رفتم، تماشاى غريبى نمودم،
اين جوان [مقصود: ميرزا على اصغرخان
اتابك اعظم «امين السلطان» صدراعظم
ناصرالدين شاه و مظفرالدين شاه و
محمدعلى شاه قاجار، در سن پنجاه، جلو
مجلس شوراى ملى به قتل رسيد] كه وزير
اعظم است، كارهاى عجيب مى كرد. مثلا حاجى
كربلائى نامى را لباسش پاره كرد، ميان
آب انداخت. او هم عريان بيرون آمد. بعد
لباس به او پوشاندند، پهلوى خودشان
نشانده، خنده هاى خنك و بوسه هاى بى معنى
از او مى كرد [!] من هم تملقا خنده كردم.
بعد سر شام خدمت شاه رسيدم... كنت از شاه
استدعا كرده بود كه ايجاد روزنامه اى در
اداره پليس نمايد، آنچه من درك كردم «نايب
السلطنه» مى خواهد به تقليد «امين
السلطان» روزنامه داشته باشد، به اين
اسم مى خواهد جلوه بدهد، شاه راضى
نشدند، به من رجوع فرمودند، من هم به
اشاره شاه، نخواهم گذاشت». (اعتمادالسلطنه،
ص 654).
«... زن كنت، به شاه عريضه نوشته بود كه
ايلچى اطريش به واسطه قرضى كه ما، در
مملكت اطريش داريم به ما سخت گرفته. يا
انعامى معادل ده هزار تومان به ما مرحمت
كنيد، يا اجازه بدهيد ما خودمان را به
سفارت روس به چسبانيم [!]، اين عريضه [در
نزد ناصرالدين شاه ] خيلى ناپسند افتاد.
از زرنگى كنت، بعيد بود، «اين مردكه»
پنجاه هزار تومان در صندوق، نقد دارد.
اما به حسب ظاهر چهارده هزار تومان در
بازار قرض دارد... [!] ص 335.
«... چند شب قبل «جليل ميرزا» پسر نادر
ميرزا ابن احمد على ابن فتحعلى شاه [قاجار]
از خانه اقوامش كه مهمان بود به سوى خانه
خود رجعت مى كند، پليس محله سنگلج، او را
بى جهت مى گيرد، مى برد خانه «سيد محمد،
كدخداى سنگلج» كه پسرعموى ميرزا عيسى «وزير
سابق تهران» است. «كدخدا» مست بود، و
گويا از سابق عداوت هم با شاهزاده
بيچاره [جليل ميرزا] داشته، فحش زياد بهم
مى دهند. بعد «كدخدا» به انواع سياست «او»
را هلاك كرده [!] با نفت صورت او را آتش مى
زند. چشم و گوش و بينى و زبان او را بريده
[!] يك دو روز نعش او را در طويله خود مخفى
مى كند. از آن طرف، پدر و مادر جليل
ميرزاى بدبخت... از پليس محله، تفصيل
بردن او را به خانه «كدخدا» مى شنوند. «كدخداى
از خدا بى خبر» بعد از دو روز ديگر، نعش
را به گليمى پيچيده نصف شب به در خانه يا
مسجد آقا شيخ هادى مى اندازد. كسان آن
ناكام مى روند نعش را مى بينند به آن
حالت كه تمام صورت او سوخته... او را نمى
شناسند. مادر آن بيچاره مى گويد: نشانى
در پاى فرزند من بود... وقتى كه مى بيند
فرياد واويلا مى كشد. «كدخدا» را به خانه
«نايب السلطنه» مى برند... شاه فرمود: چون
سيد است من او را نمى كشم [يعنى فرمان
كشتنش را نمى دهم] از قرار معلوم «كدخداى
خداناشناس، ده هزار تومان ديه خون خود
را به شاه [!] و نايب السلطنه و كسان مقتول
متعهد مى شود... شاهزاده ها از كوچك و
بزرگ، صبح بالاجماع می روند. «اطاق نظام»
كه كدخدا آنجا حبس بود... درب اطاق را مى
شكنند [سيد محمد كدخدا، قاتل جليل ميرزا
را] از «ارسى» پائين مى اندازند، قريب
دويست سيصد شاهزاده [!] هريك با قمه و چوب
و لگد او را ضربتى مى زنند، اهل تهران به
جهت تماشا جمع مى شوند در حدود بيست هزار
نفر، «كدخدا» را به ميدان ارك مى رسانند...
حسن خان پسر احمد خان نوائى، يك شيشه نفت
به كلّه او مى ريزد... و او را آتش مى زنند...
ميرغضب سر او را مى برد،... نعشش را آتش
زنان تا «پا قاپوق» می برند...» (صفحات 735
و 745.)
«... كنت دومنت فرت، قرض مجعولى دارد [!].
سالى قريب يك صد هزار تومان [به پول دوره
ناصرالدين شاه!] در شغل رياست پليس،
فايده مى برد [!]. [فايده: سوء استفاده و
دزدى مى كند و رشوه مى گيرد!]. اين احمق
حالا مى خواهد از راه شيّادى! دولت ايران
را فريب بدهد! و خانه خود را كه زياده از
بيست هزار تومان نمى ارزد به امضا و
تصديق دولت به پنجاه هزار تومان، قيمت
كند [!]. آن وقت به توسط يكى از سفارتخانه
ها، يا پنجاه هزارتومان نقد، از دولت
بگيرد، و يا دولت را ضامن بدهد كه قروض
او را قبول بكند [!]، «دولت احمق ما» از
روى جهالت و حماقت، يا عداوت با يكديگر،
قبول نمودند...»، [!]. روزنامه خاطرات
اعتماد السلطنه، چاب سوم: 1356 .ش (صفحات 927
و 928).
«... بكمز (طبيب = عماد الاطباع) از من قهر
كرده است كه چرا «او» وقتى كه وارد منزل
من مى شود، من «چهل بند» نمى پوشم [چهل
بند= پارچه هاى دم قيچى كه كنار يكديگر
مى گذارند و جهت دوختن لباس چهل تكه به
كار مى برند و مى پوشند... ماشاء الله
هداوند، هدا]. و «زنگ» به دست نمى گيرم و
«رقص كابلى» نمى كنم [!] و [فقط] کتاب مى
خوانم. مردم توقعات غريبى از من دارند كه
ترك عادت پنجاه و چهار سال زندگى خودم را
نموده، محض «خوش آمد» آنها يا «دلقكى»
كنم [!] يا قمار ببازم، يا رقص كنم [!] در
عنفوان جوانى اين كارها را نكردم. حالا
كه هم پيرم و هم دل مرده، خلاصه، شامى
خوردم و خواستم كه امشب را اقلا به تلافى
امروز راحت كنم، خوابيده بودم كه يك
مرتبه صداى هياهوئى در اطراف چادر شنيدم.
از خواب جستم و هى مى پرسيدم «چه خبرست»؟
كسى جواب نمى داد. يك وقت ملتفت شدم كه «كنت
منت دفرنت» كه حالا «لكنته و خرفت و پير»
است به چادر من ورود نمود و از شدت خستگى
و بى غذائى به زمين افتاد. معلوم شد كه
سفارت روس شكايت كرده بود كه طلب بانك
روس را نمى دهد و از طرف قرين الشرف
ملوكانه! حكم شده بود كه يك دهه فراش به
خانه اش بريزند. [در اين زمان، كنت از
مقام رياست كل پليس ايران، معزول شده
بود] خانه و مافى الخانه او را ضبط كنند.
«اين مردكه احمق»[!] با كمال زرنگى كه
دارد، بعد از عزل از وزارت پوليس، نمى
دانم به چه قصد و خيال، تبعيت دولت اطريش
را ترك نموده [!] رعيّت ايران شده است[!] كه
اگر، به حالت اول مانده بود يعنى حمايت
يكى از سفارتخانه ها، بر او مى بود،
يقينا حكم ضبط خانه و املاك، آن هم به
اين «وقاحت» در حق او صادر نمى شد. از
قرار تقرير خودش زنش را به سفارتخانه
هاى روس و انگليس و اطريش فرستاده بود،
هيچ يك از سفرا زن او را نپذيرفته بودند.
الحال پناه به اردو آورده است. در اردو،
هم به منزل صدراعظم و به منزل
عزيزالسلطان راهش نداده بودند [از اين
رو] به چادر من ورود كرده بود. من به
مدلول «اكرم الضيف ولوكان كافرا» با
اينكه اين شخص، خيلى به من بدى كرده بود،
باز دلم به حال او سوخته، وى را شب در
منزل خود نگاهداشته، شام و شراب و شمعش
داده، پسرش و خودش را آن قدرى كه ممكن
بود خوب پذيرفتم. ليكن خود بيچاره ام كه
هميشه شهيد قلب خوش هستم، تا صبح از «طپش
قلب» نخوابيدم... صبح «كنت...» را ديدم و
به تدابير زياد «به اصطبل همايونى» [!] به
بست فرستادم... از قرارى كه معلوم شد،
عريضه «كنت» را كه ميرآخور به صدراعظم
داده بود و به حضور فرستاده بودند،
دستخط شده بود كه تا ورود موكب همايون به
سلطنت آباد به او مهلت داده شود...». (محمدحسن
خان صنيع الدوله: اعتماد السلطنه بعدى [منشى
مخصوص ناصرالدين شاه] روزنامه خاطرات...
مقدمه و فهارس: ايرج افشار از انتشارات
اميركبير چاب سوم ص 1026).
اوضاع... در زمان «شاعر رند عيّار»:
خوانندگان استحضار كامل دارند كه
نويسندگان شرح احوال اشخاص، شمه اى هم
از چگونگى زمان و مكان و محيط و اوضاع
اجتماعى روزگار بزرگان، موردنظر جهت
آگاهى بيشتر مطالعه كننده به رشته
تحرير، در مى آورند. ما هم با نقل مواردى
در بالا، اين شيوه مرضيه را، مطمح نظر
خود، قرار داده و دانستيم كه اين «شاعر
شاطر رند عيّار» در چه دوره سراسر «بلبشو»
زندگى مى كرده است. (رند: مرتبه هيچ
مخلوقى به مرتبه رفيع او نمى رسد... «فرهنگ
لغات و اصطلاحات و تعبيرات عرفانى» دكتر
سيد جعفر سجادى. ... «عيّار [يعنى ] چالاك،
زيرك، فتى [= سخى و پير و فتوت] فرهنگ معين.
... «عيّار: دلير و جنگجو و داراى صفات و
اخلاق جوانمردان... مجلد سوم «فرهنگ عميد».
... «عيّار: يارى دهنده و جوانمرد... مجلد
دوم کتاب «واژه ياب»).
پس معلوم گرديد كه شاعر مورد بحث، در
ساليانى به حيات خود ادامه مى داده است
كه ديكتاتور جانى و مردم كش ايران،
عروسكى بوده است در دست يك اجنبى دزد
خونريز و خصم مردم ايران! پليس يعنى
پاسبان، به جاى آنكه نگهبان و محافظ
بوده باشد، «اسباب شكنجه از هر قبيل»
آماده داشته! مردم مظلوم بيگناه بى پناه
را به «صلا به» مى كشيده! و هستى اش را به
چپاول و تاراج مى برده است! و در همان حال
نيز، «پليس! و سرباز! و قراول!، حرمت
همبستگى و همسانى و همسوئى را نگاه
نداشته، «همدگر» را به سختى «مضروب» و «مجروح»
ساخته! مرتكب «قشقرقها» و رسوائيهاى بى
شمار، مى شده اند!
بطور نمونه كه بايد گفت [مصراع ]: «هزار
فاجعه» مشروح خوان، ازين مجمل پليس،
سبزى فروشى را كه يك ريال نداشته است تا
ماليات ماهانه «بلبل» خود را پرداخت كند!!
به زندان مى افكند! و در آنجا وى را مى
كشد!! منشى مخصوص ناصرالدين شاه در
خاطرات خود نوشته است: «در سر ناهار به
شاه عرض كردم. فرمودند! «گفتم اصلاح كنند»!
عرض كردم: «يعنى مرده را دوباره زنده
كنند! و قاتل و مقتول را صلح بدهند؟!! [اينهم
شاهنشاه معدلت گستر!! كه به قول عارف: ... «شريك
دزد» نگه كن، «رفيق قافله» بين!]. بعد از
شاهنشاه! و رئيس پليس عاليجاه! نوبت به «رئيس
الوزراع!» مى رسد كه به «راه رتق و فتق
امور» قيام نمايد و در خدمت به ملك! و ملت!
اهتمام فرمايد! همان اعتماد السلطنه در
اين مورد! اعتراف ! كرده است كه «تماشاى
غريبى نمودم»! زيرا «صدراعظم» در حضور
جمع: «لباس حاجى!! كربلائى!! را پاره كرد و
ميان آب انداخت! او هم عريان! بيرون آمد و
[اتابك بزرگوار!] وى را پهلوى خودشان!
نشانده! بوسه ها! از او مى كرد...» [چنين
بود نمونه اى از هزاران خدمات نخست وزير
وقت!! «مولانا ولى دشت بياضى» سروده است
كه: صدها راز ديگر، باز گفت:آنچه در
هشيارى از من دوش، پنهان كرده بود»!!] «وقت
مستى خوش كه مى توان با «عبرت پذيرى» از
اين بيت: «ما [خويش، ستمكاريم!] اين رفت
ستم بر ما!: بر «جمع گرفتاران» تا خود چه
رسد خذلان؟» به طريق اختصار، توضيح داد
كه «جليل ميرزا» خود يكى از شاهزاده هاى
! قاجار بوده است.
«... پليس! «او» را بى جهت مى گيرد و به
خانه «كدخداى محلّه»! مى ببربد كه با
يكديگر از سابق عداوت داشته اند... «كدخدا»!
به انواع سياست (شاهزاده بيچاره) جليل
ميرزا را به هلاكت مى رساند!! صورتش را با
نفت، آتش مى زند!! چشم، گوش، بينى و زبانش
را مى بربد و نعش او را در گليمى مى پيچد
و در ظلمت نيمه شا به در خانه يا مسجد «آقا
شيخ هادى مى افكند...»!! بعد كه اقوام
مقتول، از خاكپاى بندگان شاهنشاه عدالت
گستر خورشيد كلاه ناصرالدين شاه!! اجازه
مى خواهند تا قاتل را به سزاى اعمالش
برسانند چون از ناحيه قاتل، به شاه، «قول
دادن رشوه» داده شده است،! شاه فرمود... «من
او را نمى كشم»! يعنى فرمان كشتنش را نمى
دهم! آنهم شاهى كه به قتل هزاران بيگناه
فرمان داده و مى دهد؟!! بارى، چنان
آدميخواره اى بوده است زمامدار اين
مملكت در آن دوران! اين را هم اضافه كنم
كه ناگزير، خويشاوندان جليل ميرزاى
مقتول و ديگران طبق اختياراتى كه خودشان
به خودشان دادند! «سر كدخداى قاتل» را از
بدن جدا مى كنند و نعش وى را با نفت، آتش
مى زنند.
(بيت):
«زدى ضربتى، ضربتى نوش كن»: زمين و زمان
را، فراموش كن!
به قصد ضربه زدن به آن «كنت»! ضد بشر و
مظهر كفر!
همان كنت بيگانه معلوم الحال جنايتكار و
شياد كه به فرمان ناصرالدين شاه جلا د
رئيس كل پليس ايران بوده است، شاطر عباس
صبوحى (به قول فرزانه ئ خراسانى و نيز
اميرالشعراى نادرى كه در صفحات بعد، به
آن اشاره خواهم كرد) راجع به دخترش،
تصنيف عاميانه اى سرود كه زبان زد همه
شده بود، ولى گوينده اش معلوم نبود. لازم
به يادآوريست كه كنت! نام برده!، اسم
كوچك دخترش را از راه فريب و كيد و ملعنت
تغيير داده بود و نام او را «ليلى» نهاده
بود.
«مكر و حيلت را نگه كن، حقه بازى را ببين»!
[1]
ليلى را بردند، چال سيلابى، ليلى
براش آوردند نان و سيرابى، ليلى
[2]
«ليلا» گل است، «ليلا»
خيلى خوشگل است «ليلا»
[3]
ليلى را بردند «دروازه دولاب» ليلى
بهش خريدند «ا رسى و جوراب» ليلى
[4]
«ليلا» را بردند، حمام گلشن «ليلا»
كنت با غيرت!! چشم تو، روشن! «ليلا»
[5]
فلفل تندم، ليلى
دختر كنتم، ليلى
[6]
«ليلا» عروسه «ليلا»
خيلى ملوسه «ليلا»
(شاطرعباس صبوحى قمى)
نويسنده پژوهنده «يحيى آرين پور» در
پيرامون، «ترانه ليلى» و ساير ترانه ها،
اظهارنظر كرده اند كه:
«... از تصنيفهاى قديميتر كه نمونه هاى
زيادى از آنها در دست نيست اگر بگذريم مى
رسيم به تصنيفهائى كه به زمان ما
نزديكتر هستند. اين تصنيفها خواه
عاشقانه و خواه هجائى و جدلى، در مواقع
معين و به مناسبتى از وقايع و حوادث روز
ساخته شده و با آواز مطربان و ضرب موسيقى
همراه بودند. آهنگ آنها يكنواخت و
متشابه و مكرر و بنابراين خسته كننده
است، معهذا براى سامعه ايرانى دلپذير و
شيواست.» ... «از تصنيفهاى قديم ايران
مقدارى «جرج گراهام» كه در سال 1910.م
كنسول انگليس در شيراز بوده، براى «ادوارد
براون» جمع آورى كرده، مقدارى نيز «ژوكوفسكى»
خاورشناس روس گردآورده و به روسى ترجمه
كرده و در سال 1902.م در «سن پترسبورگ» به
چاب رسانيده است چند تصنيف هم «برزين» [مسعود
پژوهشگر معاصر و مشهور مطبوعات] با
ترجمه انگليسى انتشار داده (تاريخ
ادبيات، از صفويه تا زمان حاضر، تاليف
براون، ترجمه رشيد ياسمى)...». «يكى از
اين تصنيفها تصنيف «ليلى» است كه درباره
«كنت منت فرت» ساخته شده و وى را به باد
تمسخر و ريشخند گرفته است.
ناصرالدين شاه پس از بازگشت از سفر فرنگ
در سال 1296 ه.ق. اين شخص را به رياست پليس
تهران منصوب كرد. «كنت» براى اينكه از هر
حيث با ايرانيان همرنگ گردد، فرزندان
خود را جامه ايرانى پوشانده و نام دخترش
را نيز «ليلى» [!] نهاده بود. اوبه مقتضاى
شغل خود خانه هاى عمومى را بست و زنان
هرجائى را در يكى از محلات شهر تمركز داد
و همين امر سبب شد كه اين تصنيف [ليلى] را
براى او بسازند...». کتاب « از صبا تا نيما»
مجلد دوم شركت سهامى كتابهاى جيبى (چاب
پنجم 1357 [ش] تهران، قطع وزير، ص 155).
جاى تائسف است كه محقق معاصر «مرتضى
راوندى»، عين نوشته «يحيى آرين پور» را (كه
شما خواننده محترم در بالا مطالعه
فرموديد) از کتاب «از صبا تا نيما» در «تاريخ
اجتماعى ايران» تائليف خود (مجلد هشتم،
بخش دوم، صفحات 362 و 363) بدون كلمه اى كم
يا زياد به چاب رسانده ام ا در زيرنويس
صفحه، هيچ اشاره اى ننموده اند كه آن «شرح
و نيز نسخه تصنيف» را از كجا؟ نقل كرده
اند!! در «فهرست اعلام» کتاب هم در مقابل
نام آرين پور، و در مقابل نام «از صبا تا
نيما»، شماره صفحات 362 و 363 را نياورده
اند تا به تقريب متوجه شويم كه ايشان در
آن دو صفحه از چه ماخذ و منبعى بهره برده
اند! و در نتيجه پى ببريم كه آن چندين
سطر، مطلب، به قلم آرين پور بوده است، «نه
راوندى»؟!!
تصوير صبوحى
كشيد نقش تو، نقاش و اشتباه كشيد به جاى
آنكه كشد آفتاب، ماه كشيد
به حسن حضرت يوسف، به پاك دامنى اش به
اوج سلطنت او را، ز قعر چاه كشيد
(ص 61 ديوان صبوحى كتابفروشى رحمانيان
مشهد)
مصور آمد و روى ترا، چو ماه كشيد - قلم چو
بر سر زلفت رسيد، آه كشيد!
چو ديد چاه زنخدان دلفريب ترا - دو باره
يوسف بيچاره را، به چاه كشيد
كمان ابروى ناز ترا، به آن سختى - كشيد «گرچه
به آسان» ولى «دو ماه كشيد»
(ص 24 ديوان صبوحى، كتابفروشى رحمانيان،
مشهد)
در حدود شصت و اندى سال پيش، كه در ديوان
اشعار صبوحى، اين مصراع را خواندم: «مصور»
آمد و روى ترا چو ماه كشيد...» به فكرم
رسيد تا بر اثر جستجو، شايد بتوانم «تصويرى»
از اين شاعر، به دست آورم.
با اين تصور، در همه شهرهاى ايران و عراق
عرب و چند شهر هند آن زمان كه بر اثر روند
زندگى و گردش روزگار، گذرم افتاد از
هركسى كه «پرسيدم» پاسخى دلخواه «نشنيدم»
تا پس از گذشت سالها، روزى به دولت سراى
خاقانى «رسيدم». «خاقانى» يكى از ياران
سيد ضياء الدين طباطبائى رئيس الوزراى
كودتا و يكى از خويشان حسين وفائى قمى
غزلسراى نام آور معاصر ايران و يكى از
دوستان عزيز نويسنده اين مقاله است و
چندين سال مى گذرد كه در خارج از ميهن
اقامت دارد لكن از وطن خود، قطع علاقه
ننموده و هريك چندى يكبار مى آيد و
چندماهى در ايران مى ماند و ديدارى تازه
مى نمايد به قول خيام: «هريك چندى، يكى
برآيد كه منم...» [لازم است به جاى «هر،
ازگاهى!!» هريك چندى بگويند و بنويسند].
خلاصه كنم كه در يكى از ساليان بعد از
استقرار نظام جمهورى اسلامى ايران، به
لطف خاقانى و در باغ ايشان كه از نظر
مكان در جوار شميران و از لحاظ يكى از
شخصيتهاى ادبى و قضائى در همسايگى دكتر
على صدارت نسيم مى بود، چشمم به ديدار
تصوير شاطرعباس صبوحى روشن گرديد: «چه
خوش باشد كه بعد از انتظارى / به اميدى
رسد، اميدوارى» چون در آن هنگام اداره
كنندگان سلسله نشريات «ما» درصدد بودند
تا ديوان شاطرعباس صبوحى را به طبع
برسانند، استاد محمود منشى را از وجود
تصوير شاعر مستحضر ساختم و در نتيجه،
دوست بسيار خوب دانشور، جناب احمد كرمى،
آن «عكس» را در ابتداى ديوان اشعار ياد
شده در سال 1362 شمسى منتشر كردند. (به يادم
نيست كه از كيست؟: «ما نمانيم و «عكس ما»
ماند/ گردش روزگار، بر «عكس» است!!»).
سپس شش سال بعد، همان تصوير در زمستان 1368
ش در ديوان كامل! شاطر... به اهتمام حسن گل
محمدى فرياد و مجددا براى سومين بار در
سخنوران نامى معاصر ايران (مجلد چهارم)
1373 شمسى، چاپ شد و در دسترس دوستداران
شعر شاعر، قرار گرفت و همين است كه
خوانندگان اين مقاله نيز ملاحظه مى
فرمايند.
غزل ملك الشعراى بهار در ديوان صبوحى:
امروز كه پنجشنبه 23 شهريور ماه 1374 شمسى
است به ايراد اين مطلب مى پردازم كه «هفتاد
سال قبل» غزل عشقت آتش به دل كس نزند تا
دل ماست اثر طبع استاد بهار در مجموعه
برگ سبز صفحات جديد «كلمبيا» مخصوص
تجارتخانه اخوان ارسطوزاده (تهران، ص 7)
به چاب رسيده، و اضافه شده است كه اين «غزل،
در صفحه 30 سانتى متر، نمره 20006 ضربى بيات
ترك» ضبط گرديده است. بى مناسبت نيست
گفته شود: غزليات و تصنيفهائى را كه
آوازخوانان مشهور آن سالها با آواز خوش
خود در صفحات گرامافون كلمبيا خوانده
اند، در اين مجموعه 84 برگى، جمع آورى و
طبع و منتشر شده و شايان توجه است كه از ص
7 تا پايان ص 36 فقط به درج اشعار ملك
الشعراى بهار (بيست و يك غزل و تصنيف و
سرود) اختصاص يافته است. اين غزل كه اگر
حروف اول بيتها را به يكديگر متصل كنيم
اسم «عباس ميرزا» حاصل مى شود و در علم
بديع، «صنعت موشح» نام دارد، در ساليان
بعد، بارها و بارها چاب شد... تا عاقبت
ديوان مطبوع «محمدتقى بهار» انتشار
يافت و محمد ملك زاده [برادر استاد بهار]
در چاب دوم به تاريخ حدود «سى سال قبل» و
در چاب سوم به تاريخ «هجده» سال پيش
ازين، [در «زيرنويس» غزل: ص 373] تصريح
فرمود كه: «اين غزل موشح به نام عباس
ميرزا از آثار خراسان بهار است و تخلص را
«مقلوب» ساخته است» [مقلوب در اينجا
يعنى تحرير حروف اسم، از انتها به ابتدا:
ا، ها ، ا، ر = ر، ا، ها ، ا «راها» ]. اگرت
يار، جفا كرد و ملامت «راها»/ غم مخور،
دادرس عاشق مظلوم، خداست، (بيت مقطع غزل
در مجلد دوم ديوان بهار). كوتاه، سخن، كه
همين غزل بهار، در «دوازده سال قبل» در «ديوان
شاطر عباس صبوحى» [صفحات 30 و 31] به سال 1362
شمسى با خطى مرغوب و كاغذى مطلوب و چاپى
خوب و جلدى زركوب البته به «اشتباه»
مندرج و منتشر گرديده است.
«عشقت آتش به دل كس نزند، تا دل ماستكى
به مسجد سزد آن شمع كه در خانه رواست؟!
به وفائى كه ندارى، قسم، اى ماه جبين
هرجفائى كه كنى بر دل ما، عين وفاست
اگر از ريختن، خون منت خرسندى ست اين نه
خون است، بيا، دست در او زن كه حناست
سر زلف تو، ز چين مشك تر آورده به شهراز
ختن مشك مخواهيد حريفان كه خطاست
من گرفتار سيه چرده شوخى شده ام كه به من
دشمن و، با مردم بيگانه صفاست
يوسف از مصر سفر كرد و بدين جا آمدگو، به
يعقوب كه فرزند تو، در خانه ماست
روزى آيم به سر كوى تو و جان بدهم تا
بگويند كه «اين» كشته «آن» ماه لقاست
زود باشد كه سراغ من تهمت زده را از همه
شهر بگيرى و ندانند كجاست؟!
اگرت يار جفاپيشه، ستم كرد «بهار» غم
مخور، دادرس عاشق مظلوم، خداست».
برگ سبز «تصنيفها و سرودهاى صفحات
كلمبيا» (صفحات 7و8)
با آنكه قبلا نيز در چندين و چند صفحه
راجع به اشعار ديگران كه در ديوان صبوحى
وارد كرده اند! مفصلا بحث شد، معهذا هنوز
هم در اين مساله! حق مطلب آن طور كه بايد
و شايد ادا نشده است. جناب احمد كرمى در
ضمن «يادداشت» در ابتداى ديوان صبوحى كه
خود تدوين و چاب فرموده، مرقوم داشته
اند كه: «... به سال 1306 خورشيدى دو تن از
كتابفروشان بازار تهران با طبع جزواتى
چند، به نشر اشعارى به نام وى اقدام
كردند. پس از آن مرحوم وحيد دستگردى مدير
مجله ارمغان در طى ّ مقاله اى آگاهى داد
كه بخشى از اين اشعار را در «جنگى» كه از
روزگار صفويه به جاى مانده، ديده است و
مرحوم فيض الزمان شيرازى متخلص به
رضوانى از شاعران متاخر يادآور گرديد كه
غزلى چند از آار خود را در ديوان «شاطرعباس»
يافته است! (نگاه كنيد به مقدمه ديوان
اشعار استاد اميرى فيروزكوهى جلد نخست،
ص سى و هشت).
در اين جا، نويسنده (حائرى)، مقاله آقاى
كرمى را ناتمام گذارد و درصدد برآمد تا
بداند كه «اميرى...» چه نوشته است؟
بنابراين به مجلد اول ديوان اميرى
فيروزكوهى (چاپ دوم، تهران، 1369 ش،
انتشارات سخن، مقدمه ص 33) مراجعه و آن چه
را درين مورد به خصوص مطالعه كرد، اينست:
«... فصيح الزمان واعظ شيرازى متخلص به
رضوانى كه غزل را شيرين مى ساخت و در
حضور ناصرالدين شاه با شاعر معروف «شوريده
شيرازى» مهاجات داشت، مى گفت چند غزل از
او در ديوان شاطر عباس صبوحى داخل شده
است...». سپس جناب كرمى در «يادداشت» خود
ادامه داده است كه: «استقبال مردم از
اشعارى كه به هر حال با نام شاطر... عرضه
شده بود، ظاهرا موجب گرديد كه برخى از
ديگر كسان نيز به نشر مجموعه هاى اشعارى
به نام وى دست بيازند و به سبب ناآگاهى
يا طمع! آثارى از گويندگان ديگر را كه
حتى پاره اى از آنها تخلص گوينده را در
برداشت! به نام «شاطر عباس» انتشار دهند!
نويسنده اين سطور را گمان برآنست كه «شاطر...»
با عدم توانائى خواندن و نوشتن [!] و يا با
اندك مايه «سواد» به مدد قريحه ذاتى و
طبع موزون، اشعارى مى سروده است (چنانكه
همانندانى از وى نيز هستند يا بوده اند)
و اين اشعار ساده و نه چندان تندرست [!] كه
خالى از شور و حالى نبوده، از سوى ياران
و همكاران و آشنايان وى دهان به دهان نقل
گرديده و مردمى را كه... شعرى متناسب با
مذاق طبع خود يافته اند، خوش افتاده است.
سپس از يكسو، پاره اى از همين مردمان،
هرجا شعرى دلپذير يافته اند، به مقتضاى
عدم آگاهى خويش و تعلق خاطرى كه به شاطر
عباس و شعرش داشته اند، آن را از وى
پنداشته اند! و از سوى ديگر، طمع ورزى و
عدم احتياط جمعى از دست اندركاران نشر
کتاب! مجموعه اى سخت ناموق به دست داده
است. امروز كه نويسنده برآن شده ام تا
ديوان اشعار شاطرعباس را برحسب تقاضاى
گروهى از ياران عزيز انتشار دهم، هرگز
مدعى نيستم كه مجموعه اى يك دست از «وى»
فراهم آورده ام. بلكه ناگزير، اين ديوان
را بر بنياد «نسخه خطى نوشته شده به سال
1310 خورشيدى و جزوات و دفترهاى مطبوعه از
آثار وى» گرد آورده ام و تنها با حذف چند
نظم مستهجن و اشعارى كه از سعدى و طرزى
افشارى و زرگر اصفهانى در آن راه يافته
بود، بسنده كرده ام. ولى بى گمان هنوز در
اين دفتر اشعارى از سرايندگان ديگر يافت
مى شود كه عدم يكدستى اشعار، خود گواهى
براين سخن است. هنگامى كه چاب اين ديوان
را آغاز كردم، دوستى دانشمند و بزرگوار
كه به ذكر نام عزيز خود رضايت نداده اند [آقاى
محمدعلى خاقانى كه در يكى از صفحات پيش،
شرح داده شد]، از مجموعه اسناد و مدارك و
عكسهاى تاريخى خود، عكس صبوحى را با
گشاده روئى در اختيارم نهادند كه ضمن
ابراز امتنان از اين لطف بى دريغ، آن را
از نظر خوانندگان اين دفتر، مى گذراند».
تهران آذرماه 1362
احمد كرمى
استاد ملك الشعراى بهار، در اقتفاى
صبوحى
[اول، غزل عباس صبوحى ]
1) آسمان گر، ز گريبان، قمر آورده برون از
گريبان تو، خورشيد سر آورده برون
2) كورى منكر شق القمر ختم رسل ابرويت،
معجز شق القمر آورده برون
3) چو پر و بال كبوتر، هنر شاعرى ام تا به
كوى، تو رسد، بال و پر آورده برون
4) از بناگوش و خط سبز تو، بس در عجبم كز
كجا برگ گلى، مشك تر آورده برون
5) اى معلم ز دبستان به جز افسون و فرياچه
هنر، اين صنم سيم بر آورده برون؟
6) تا زبانش نمكى، شهد لبش كى دانى؟ كه چه
شيرين ز نمك، نيشكر آورده برون
7) كمر از كوه برون آيد و حيران شده ام كز
كجا اين همه كوه از كمر آورده برون
8) «سرو، قد» سيب زنخدان تو ديدم، گفتم
چشم بد دور كه سروى، مر آورده برون!
9) گندم خال تو، اى حور بهشتى طلعت از همه
آدم وعالم، پدر آورده برون
10) به تماشاى خط و خال رخ چون قمرت دلم از
روزنه ديده، سرآورده برون
11) تيره كرده ست «صبوحى» همه آفاق چو
شابس كه در هجر تو، آه از جگر آورده برون
[دوم ]
از: استاد محمدتقى بهار ملك الشعراء:
لاله خونين كفن از خاك سرآورده برون خاك
مستوره قلب بشر آورده برون
نيست اين لاله نوخيز، كه از سينه خاك
پنجه جنگ جهانى، جگر آورده برون
رمزى از نقش قتال است كه نقاش سپهر بر سر
خانه ز دود و شرر آورده برون
يا كه در صحنه گيتى ز نشانهاى حريق ذوق
صنعت، اثرى مختصر آورده برون
منكسف ماه و بر او هاله خونبار محيط طرحى
از فتنه دور قمر آورده برون
دل ماتم زده مادر زارى ست كه مرگ از زمين
همره داغ پسر آورده برون
شعله واقعه گوئى ست كه از روى «تلال» دست
مخبر، به نشان خبر آورده برون
دست خونين زمين است كه از بهر دعا صلح
جويانه ز كوه و كمر آورده برون
آتشين آه فرو مرده مدفون شده است كه زمين
از دل خود شعله ور آورده برون
پاره هاى كفن و سوخته هاى جگرست كز پى
عبرت اهل نظر آورده برون
عشق مدفون شده و آرزوى خاك شدست كش زمين
بيخته در يكدگر آورده برون
پاره ها ز آهن سرخ است كه در خاور
دوررفته در خاك و، سر از باختر آورده
برون
بس كه خون در شكم خاك فشرده ست بهم لخت
لختش ز مسامات، سرآورده برون
راست گوئى كه زبانهاى وطن خواهان است كه
جفاى فلك از پشت سرآورده برون
يا ظرف نامچه لشكر سرخ است كه دهر بر سر
نيزه به ياد ظفر آورده برون
يا به تقليد شهيدان ره آزادى طوطى سبز
قبا، سرخ پر آورده برون
يا كه بر لوح وطن، خامه خونبار «بهار»
نقشى از خون دل رنجبر آورده برون
[جنگ جهانى دوم ] م. بهار.
شاطرى و شاعرى
فرامرز زعيمى، معاونت اسبق وزارت
بازرگانى، فرزند دوست فقيدم حسين زعيمى
مدير روزنامه وزين كسرى بود كه چند
مقاله و مصاحبه مرا «زعيمى پدر» در حدود
نيم قرن قبل از اين، در روزنامه اش به
چاب رسانيد. فرامرز زعيمى كه چند سال
پيش، درگذشت مقاله اى در روزنامه پست
تهران (اول بهمن ماه 1333 ش، برابر با «آدينه
26 جمادى الاول 1374ق») منتشر ساخت. چون آن
مقاله، داراى نكاتى است كه به خواندنش
مى ارزد لذا در اينجا عينا نقل مى كنم و
آنگاه مواردى را هم كه لازم است به اطلاع
مى رسانم:
«شاطرى و شاعرى» (شاعرى كه از بين كلاه
نمديهاى جنوب شهر برخاست) «بهجت آباد كه
اكنون از بخشهاى آباد و داخل شهر تهران
است در آن موقع در بيرون شهر واقع و
داراى باغها، اشجار و ميوه و سبزيهاى
خرم و فرح بخش بود. چه بسيار عشاق خسته دل
كه با يك دنيا احلام و آرزوها و اميد،
ديوانه وار به آنجا مى شتافتند و از
مناظر طبيعى دشت و صحراى آن، سرمست مى
شدند. يكى از شيفتگان بهجت آباد «شاطر
عباس صبوحى» بود. وى، صبح خيلى زود از
خواب برمى خاست و يك سر، از «چاله ميدان»
روانه بهجت آباد مى شد. «او» ديوانه بهجت
آباد بود و از هواى دلكش و ملايم آن، لذت
مىبرد. سبزه و درخت و باغهاى ميوه، آرامش
و سكون، و لطافت هوا، چنان ذوقى در اين
شاعر به وجود مى آورد كه گروه بى شمارى
عاشق اشعار او شدند. شاطر عباس، غزلهاى
معروف خود را در آنجا مى سرود و به خاطر
مى سپرد و بعدا از دوستانش تقاضاى ثبت آن
را مى كرد. كسانى كه شاطر را مى شناختند و
با او همصحبت و محشور بوده اند، متفقا
عقيده دارند كه اشعارى را كه مى گفته
است، ديگران به رشته تحرير، درمى آورده
اند. بعضى از شاگردان مدرسه سابق «مروى»
كه اكنون در قيد حياتند، مى گويند: «ما
شبها كه از مدرسه بيرون مى آمديم، شاطر
عباس با اصرار تقاضا مى كرد غزلهائى را
كه سروده و به خاطر دارد در دفتر اشعارش
بنويسيم... منزل شاطرعباس در محله چاله
ميدان بود، او از بين كلاه نمديها و داش
مشديهاى جنوب تهران ظاهر شد و مانند
ستاره اى روشن در آسمان ادبيات معاصر
ايران تجلى نمود. وى چنان كه گفتيم صبح
خيلى زود از خواب برميخاست و به همين جهت
تخلص صبوحى يافت. قهوه خانه بازارچه
مروى كه مركز نقاشان و هنرمندان و
شاعران و نويسندگان آن روز بود حق بزرگى
به گردن شاطرعباس دارد زيرا او در اين
قهوه خانه با مرحوم «بيضا» شاعر گمنام
معاصر، آشنا شد و «بيضا» هم كه در او طبع
سرشار و فوق العاده اى يافت، ترغيبش كرد
و در سرودن و اصلاح اشعار به وى كمك نمود.
در اين قهوه خانه «شاطرعباس» و «ميرزا
حسين سرخوش» (نويسنده اشعار او) مرحوم
بيضا، «درويش فتح على خان» (معروف به
قدوالعارفين)، «مشرقى» و «حاج ابراهيم
عروس» (صاحب دكان نانوائى نزديك مسجد
جامع) شبها گردهم، مى نشستند و به شعر و
شاعرى و سخنورى مى پرداختند.
محل كار شاطر عباس در نانوائى بازار
كنار خندق و ناصريه [خيابان ناصرخسرو
امروزى] بود و بيشتر اشعار دلكش و روح
افزاى خود را هنگامى كه شاطرى مى كرد مى
سرود. غزلهاى شاطرعباس، داراى لطف و
طراوت خاص و تشبيهات عاليست، و از حيث
لطافت فكر و ظرافت معانى، از آثار خوب
ادبيات صدساله اخيرست. و از شاعر [معروف
به] بيسواد [!] بسيار مستبعد به نظر مى رسد
كه چنين آثارى از خود باقى بگذارد و ما
براى استحضار خوانندگان، چند بيت از
غزليات معروف او را ذكر مى كنيم:
«دو چشم مست تو، خوش مى كشند ناز از هم...»
[تمام ابيات غزل در يكى از صفحات بعد،
آمده است].
«صبر در عشق تو، جانا! هله تا چند كنم من
كه مردم ز غمت، حوصله تا چند كنم؟!
تا سر زلف پريشان تو ديدم، گفتم:از
پريشانى خاطر گله تا چند كنم؟!
روزگارى ست كه با زلف تو در كشمكشم پنجه
با پنجه يك سلسله، تا چند كنم؟!
مفتى از حرمت مى گفت و من از حكمت وى جدل
و بحث درين مسئله، تا چند كنم؟!
[بعد ازين بايدم از «سر» به ره عشق شتافت
سعى با «پاى» پر از آبله تا چند كنم؟]!
[گاه قربانى جان است، به تقصير نگاه به
طواف حرمت «هر وله» تا چند كنم»]...
[آقاى حسن گل محمدى فرياد در ديوان كامل!
شاطر... مرقوم داشته است كه اين غزل از
يكى از شاعران شيراز در زمان فتح على شاه
قاجار است»].
«بر جان شرار عشقت، خوش مى كشد زبانه
باور نداشت بختم، اين دولت از زمانه
ديش، دل پريشم تا صبح شكوه مى كرد گاهى ز
دست زلفت، گاهى ز جور شانه
«فرهاد» بهر «شيرين»، گر ساخت جوئى از
شير من كرده ام ز ديده، سيلاب خون روانه
[اسكندر «آب حيوان» مى جست اگر، ولى من «خاك
در تو خواهم»، آب بقا بهانه]
[وقت «صبوحى آمد، اى ساقى سحرخيز برخيز
تا بنوشيم، از آن مى شبانه]
شاطر عباس در اواخر دوران زندگى خود،
عاشق [!] شد و براى معشوق خود [!] [كه كودك
دوست بسيار عزيز داش مشدى اش بود] دو بيت
زير را «بالبداهه» انشا كرد:
«تا به دام غمش آورد «خداداد» مرا هرچه
مى خواستم از بخت، «خدا» داد مرا... [با
نقل اين غزل در صفحات بعد، انگيزه سرودن
آن نيز نوشته مى شود] عاقبت الامر، اين
عشق، زندگى شاعر را دگرگون و [بر اثر
فاجعه درگذشت كودك در سه سالگى كه شاطر
را با بيان شيرين كودكانه خود «عموجان»
مى خوانده است و «مرگ فجائى» پدر كودك]،
كار او را به جنون كشانيد [به طورى كه]
روزى رفقايش، او را در خيابان ناصريه
ديدند كه در يك «گيوه» خود، آب ريخته و
آن را به دست گرفته به سرعت مى دود و
فرياد مى زند! دوستان او را گرفتند و به
منزل اخيرش واقع در خيابان سيروس، تكيه
رضاقلى خان «كوچه حمام ميرآخور» بردند.
شاطر مدتى ديوانه بود و مرتبا هذيان مى
گفت و كسى را نمى شناخت، ولى رفقا او را
تنها نمى گذاشتند و روز و شب برايش قصه [!]
مى گفتند و کتاب «الف ليله و ليله» [هزار
و يك شب] مى خواندند.
شاعر، بالاخره از جنون رهائى يافت. ولى
فراست و ذكاوت و نيروى معنوى او ليه را
از دست داد. قريحه زيبا و «طبع سرشارش»
از بين رفت و بعدا يك شخص متفكر و مبهوت
شد و ديگر شعرى نسرود و غزلى نگفت [و نيز
چندى براى زيارت به مشهد مقدس رفت]. شاطر...
مردى با عاطفه و «جوانمرد» بود وتمام
لوطى گيريهاى داش مشديهاى جنوب را داشت
و بسيار سخى الطبع و مهمان دوست مى بود.
شاطر... دو روز قبل از فوتش، يكى از رفقاى
روضه خوان را به منزل دعوت كرد و پاى
روضه او بسيار گريست و بى نهايت در هول و
هراس بود و مرتبا مى گفت: دوران عمرم
سپرى شده است.
پس از مرگ هم از مال دنيا چيزى نداشت و
تمام دارائى اش يك دست لباس بود، و يكى
از دوستانش [كه دوستش نبود و يكى از دوره
گردانى بود كه اكنون هم هستند و فرياد مى
زنند: «كت، شلوار، پالتو، مى خريم»، اين
دوره گرد بعدها متمول و صاحب مغازه «پيرايش»
شد] آن را [يعنى لباس و رختخواب شاطر را]
به ده تومان خريد و [اين پول ] صرف كفن و
دفن شاعر شد. جسدش را به قم بردند و در
همان جا مدفون است.
چيزى كه مايه تاسف و تائر بسيار است، اين
است كه ديوان شعر شاطرعباس پس از مرگ به
وسيله يكى از دوستانش [كه دوستش نبود و
او را نمى شناخت و نامش «پيرايش»! بود،
ضمن خريد لباس و رختخواب مرحوم صبوحى،
بدون اينكه كسى متوجه شود، آن دفتر
اشعار را نيز] ربوده، و مفقود شد.
فعلا جزوات اشعارى از او به چاب رسانيده
اند كه غالبا مغلوط است واشعار سايرين
را در آثار او، وارد كرده اند! ما براى
حسن ختام يكى از آثار عالى شاطرعباس را
كه مورد اعجاب و تحسين استادان فن ّ است
به نظر خوانندگان عزيز مى رسانيم:
«اى زلف تو چون مار و رخ خوب تو چون گنج
بى «مار» تو بيمارم و بى گنج تو در رنج
از سيلى عشق تو، مرا، روى چو نارنج
دين و دل و ذوق و خرد و هوش مرا، سنج
افتاده به دام خم گيسوى تو، هر پنج...»
پايان
[اين منظومه با زيرنويس لازم در صفحات
بعد به طبع مى رسد].
فرامرز زعيمى
*** اينك راجع به مقاله فوق به قلم زعيمى،
موارد ذيل را نيز مى افزايم: «يك» چون
ضرورت دارد كه غزل صبوحى (دو چشم مست تو
خوش مى كشند ناز از هم) در پائين نقل شود
و ضمنا به جهتى، همايون كرمانى (محمد
تجربه كار) هم، از آن استقبال كرده است
بنابراين از نظر آنكه «همايون» را بهتر
بشناسيد به استحضار مى رسانم كه استاد
حبيب يغمائى (مدير دانشمند مجله يغما)
درباره «او» مقاله اى در سه صفحه نگاشته
و چنين است سطرى چند از آن: «... در غزليات
همايون رايحه افكار عرفانى شعراى بزرگ
استشمام مى شود و الفاظ آن، تركيبات سخن
سنجان استاد را به خاطر مى آورد. همايون
در ابداع مضمون و انتخاب لفظ، كمال
توانائى را دارد به طورى كه اگر صاحب
ذوقى به استقبال يكى از غزلهاى او برآيد
در مى يابد كه استادى ومهارت وى در سخن
سنجى و سخن گوئى، تا چه پايه است. همايون
از خاندان محترم و معروف است كه افراد آن
خاندان در خدمت فرهنگ اند... اين شاعر
ارجمند نه تنها در ادب و شعر، مقامى عالى
دارد كه از نظر اخلاق و مردمى و مخصوصا
در مناعت و عزت نفس، كم مانند است و
وجودى است مفيد و مغتنم كه به قناعت و
نيكنامى زيست مى كند و به فرهنگ و ادب
كشور بهره مى رساند واين توفيقى است
بزرگ كه خداوند تعالى نصيب بندگان
برگزيده خويش، مى فرمايد.»
صاحب اين قلم (حائرى) همراه با احمد
وهابى (برادر علامه قزوينى) در ماموريت
كرمان، به سال يكهزار و سيصد و بيست و يك
شمسى به ديدار همايون نائل شد، و اين
ديدار به دوستى واقعى و پايدار انجاميد
به طورى كه او اغلب به خانه ام مى آمد، و
بيشتر در استقبال يكديگر، شعر و غزل مى
سرودم و به گفت و گو، در باب شاعران و
چگونگى «شعر و شاعرى آنان» مى پرداختيم.
بايد گفت اين دوستى، فقط به مدت توقفم در
كرمان، محدود نگرديد و با گاه گاه آمدنش
به تهران تا گاه «رحلت»اش در كرمان كه به
سال 1358 (2/5) اتفاق افتاد، دوستى و صميميت
ما، پابرجا بوده و ادامه داشته است
منجمله به خاطر مى آورم كه با قرار قبلى (در
يكى از سالهاى فراموش شده) دكتر نورانى
وصال از استان فارس عبدالحسين سپنتا (قهرمان
فيلم دختر لر) از اصفهان سيد محمد حسين
شهريار از آذربايجان حائرى (نويسنده اين
خاطره) از استان لرستان [و چندتن ديگر] به
تهران آمديم و در هتل كيان بوديم،
همايون از استان كرمان آمده بود و با ما
بود. او ديوان كوچك و جيبى موسوم به «غزليات
صبوحى» را كه عبرت مصاحبى نائينى (شاعر
مشهور و خوشنويس معاصر) تصحيح كرده، در
1318 ش طبع شده و متعلق به من بوده به دست
خود مى گرفته و غزلهاى آن را با ذوق و شوق
مى خوانده، به تمجيد و تحسين مى پرداخته
و زندگى خود را شبيه زندگى «شاطر شاعر»
مى دانسته و درين خصوص، شباهتهائى را
نيز بيان مى كرده است كه نوشتن آنها در
اينجا، صحيح نمىباشد. اما تنها به اين
موضوع اشاره مى كنم كه به علت بى احترامى
مهماندار به او غزلى [اجتماعى، سياسى ]
از سوز دل (در اقتفاى غزلى از صبوحى و
درست به تعداد ابيات همان غزلى كه از
شاطر استقبال كرده است) سرود و به من
محرمانه و به امانت سپرد كه اينست:
دو خويش و قوم كنند از چه؟ احتراز از هم
كه قوم و خويش نباشند بى نياز از هم
زمانه اى ست كه خلقند «خصم يكديگر»! كنند
جمله بدين علت احتراز از هم!
مجوى مهر، كه «دوران عارى از مهر»ست!
ضرورت است كه پنهان كنيد، راز از هم
فغان و ناله ز بيگانگان خطا باشد كه
دوستان شده در سوز و در گداز از هم!
چنان شكنجه دهد هموطن به هموطنش كه
مردمان، شب و روزند در «دهاز» از هم!!
خبر ز دوست برد دوست! نزد «خصم دنى»! كه
سر ببازد و باشند سرفراز از هم!!
«زن» است دشمن «شو» شوهرست دشمن زن! («بلا»
و «فتنه» ندارند امتياز از هم»!)
به «شه» كنند دعا!! «اين» و «آن»! كه در دل
خود به وحشتند و هراس آن دو «حيله باز»
از هم!
ميان ملت و دولت، چنان نفاق افتاد كه
نشنوند دگر، حرف دلنواز از هم
سخن سرود «همايون» چنانكه شاطر گفت «دو
چشم مست تو، خوش مى كشند ناز از هم
[بيت پنجم مصرع دوم دهاز «به فتح» بانگ،
نعره، فرياد و فغان بانواى بلند].
ابياتى دلنواز، با عنوان «غزل ناز» از
صبوحى
ادب طراز و سخن پرداز
دو چشم مست تو، خوش مى كشند ناز از هم نمى
كنند دو بدمست احتراز از هم
شدى به خواب و بهم ريخت خيل مژگانت گشاى
چشم و جدا كن سپاه ناز از هم
ميان ابرو و چشم تو، فرق نتوان داد بلا و
فتنه ندارند امتياز از هم
كس از زبان تو، با ما، سخن نمى گويد چه
نكته اى ست كه پوشند اهل راز از هم؟!
شب فراق تو، بگسيخت در كف مطرب ز سوز
سينه من، پرده هاى ساز از هم!
حبيب يغمايى
به باغ، سرو و صنوبر چو قامتت بينند خجل
شوند ز پستى، دو سرفراز از هم
پرى رخان، چو گرفتار و درهمم خواهند! گره
زنند به زلف و كنند باز از هم!
مرو، به مسجد آدينه، ز آنكه مىترسم كشى
امام و بپاشى صف نماز از هم
دلم به زلف تو، مانند «صعوه» مى ماند كه
اش به خشم بگيرد دو شاهباز از هم
تو بوسه از دو لبت دادى و «صبوحى» جان به
هيچ وجه نگشتيم بى نياز از هم
|