برمنار آشنايی ها نمی سوزد چراغی

خسته خاکم وگر بر آسمان آرمانم
تخته بند غفلتم ور خود به معنی رازدانم
همين قفس برگيرتا اين يک نفس باقی است ما را
اين یقين سينه سوزم بس که در حبس گمانم
خاک را خرم از لبخند باران خيز خود کن
بين که خاری خسته جان از خنجر خشم خزانم
بر منار آشنايي ها نمی سوزد چراغی
آتش اندر تيرگی افتد که آتش زد به جانم
ای بهار عاشقی گرمای تابستانيت کو؟
که خزان گرد زمستان خيمه زد بر آشيانم
به کجای اين شب آويزم قباز ژنده ام را؟
آفتابی، اختری ماهی نمی پرسد نشانم؟
سينه مالامال درد است ای دريغا غمگساری
دل ز تنهايی به جان آمدخدا را دلستانم
از نگاه شور ديوان تلخم ای شيرين وزين پس
شغر خود را در شراب چشمهايت می نشانم
در نگارستان معنا صد عبارت می نگارم
کز شبستان نگاهت یک اشتارت واستانم
نور نابت نوش بادا ای دهان سبز بستان
من چه بی برگم که عمری در تمنای دهانم
نازنينا هل که بر نامت نماز آريم اکنون
شکر نعمت را که فردا در سرايت ميهمانم
خرمن شب با دليریهای شبگيران چه سنجد
باش گو تا برق غيرت برجهد از ديدگانم
شمع خاموشم صبور از شمع خاموشان نشينم
ای سکوت خلوت کروبيان چونت بخوانم؟